غم جمعی» پدیدهای است که دهههاست ذهن و جانِ روانکاوانِ فردی و اجتماعی را به خود مشغول داشته است. این مفهوم، فراتر از اندوه فردی، نگاهی عمیق و جامعهشناختی را طلب میکند. پرسشی بنیادین پیش روی ماست: آیا پس از بروز سانحه، فاجعه یا مصیبتی اجتماعی، مستقل از نیازِ فرد به درمانهای شخصی، ضرورتی برای پرداختن به این «غم جمعی» در سطحی همگانی وجود دارد؟
تجربهی زیست اجتماعی نشان میدهد که آیینهای سوگواری جمعی از دیرباز کارکردی درمانگرانه داشتهاند. هنگامی که بلایای همگانی چون جنگ، زلزله، کشتار هولناک جمعی، یا خشونتهای سیستماتیک جامعه را در بهت فرومیبرد، گریز از این وضعیت هم ساحتی فردی پیدا میکند و هم بعدی کلان و اجتماعی.
هدف از این نوشتار یادآوری عواقب فردی و اجتماعی پساترومای همگانی است که در صورت نبود رویکرد درمانی، خطر زوال فیزیکی، روحی و اخلاقی را به دنبال دارد.
تأثیر فاجعهی همگانی بر ذهن فردی
پس از وقوع فاجعه، باورهای بنیادین مانند «جهان عادلانه است» فرومیپاشد و تصاویری از ناتوانی قدرتهای برتر در ذهن شکل میگیرد. باید یادآور شد که آنچه ما تحت عنوان «واکنش ذهنی» میبینیم، درواقع پاسخی طبیعی به یک رخدادِ (مصیبت) غیرطبیعی است.
در این موقعیت، فرد بهشکلی طبیعی دستخوش رفتارهای متفاوتی میشود: بهت، بیمیلی به ادامهی زندگی، قفلی ذهن، حرکات بیهدف، پرخاش و مشاجره با دیگران و … همزمان، جامعه به بازسازی خود برمیخیزد و برای مصونکردن «معنا» را جستوجو میکند تا بستر تازهای برای تداوم حیات فراهم آورد. طراحی و انباشت برخی معانی زیست مدرن، پساز فجایع جنگ دوم جهانی، در تاریخ بشریت نهادینه شدند.
ویکتور فرانکل۱در زندانهای نازی تجربه کرد که «آزادی معنابخش رنج است». او صیانت از کرامت انسانی را در بستر جمعی مطرح کرد؛ این حقیقت که انسان «ابزار» نیست، بلکه جزئی اصیل و تفکیکناپذیر از هستی است، سنگِبنای معناسازیهای پساز جنگ شد. آنچه فرد را در برابر فاجعه مصون میدارد جوهر کرامت و آنچه تعهد به آن را ممکن میسازد، اجماع و همدلی همگانی است. فجایع حاصل از جنگ جهانی دوم فرصت همگانیشدن چند معنای فردی و اجتماعی را فراهم آورد: منشور حقوق بشر، حق استقلال کشورها و حفظ مرزهای آنها، حقوق کودکان، معلولان، زنان و… که بهمرور تبدیل به مقررات و قوانین بینالمللی شدند تا از مشروعیت لزوم تعهد عموم به آنها بهره برند. اما این باورها، و حقوق برآمده از آنها، در جهان امروز به چالش کشیده شدهاند.
در کشاکشِ «انسجام اضطراری» و «تونل تاریک»
مطالعات میدانی حکایت از پیچیدگی بیسابقهی وضعیت روانی-اجتماعی در ایران دارد. پساز حملهی دوازدهروزهی ارتشهای اسرائیل و آمریکا در تابستان ۱۴۰۴، تلاقی احساسات متناقضی چون خشم، نفرت، غرور ملی و امید به همبستگی پدیدهای را به وجود آورد که برخی جراید با عنوان «انسجام اضطراری» از آن یاد میکنند۲؛ شکلی از همبستگی که با وجود خشم از حاکمیت، حاصل تهدید خارجی است و تابآوری را در گرو بازسازی انسجام ملی و اجتماعی میداند. استقرار کشتیهای حامل سازوبرگ جنگی در آبهای جنوبی کشور و انتشار اخبار «حمله» به کشور نیز به پیچیدگی این احساسات افزود. از دیگر سو، حوادث دیماه ۱۴۰۴ جامعه را در وضعیت «تونل تاریک» قرار داده؛
وضعیتی که در آن بازسازی انسجام ملی مورد هجوم قرار داد. تصویر روشنی از آینده وجود ندارد و احساس انفعال ذهن را فلج کرده است. از مشاهدات فردی که ناظر سطح خشونت اعمالشده بوده و واکنش اولیهی او به این مصیبت، میتوان موضوع را بیشتر کندوکاو کرد:
سلام خانم… خوباید؟ من خبردار شدم که یکی از دوستان رو خیلی بد زدند. به من گفتند برو کهریزک. رفتم. در آنجا چیزهایی دیدم که نمیتونم توصیف کنم. دشمن آدم هم ندیده و انشااله نبینه. یعنی وقتی برگشتم، در اولین وهله بعد از این سالها، هرچه از دهنم درآمد دشنام دادم…
صبحها که بیدار میشم بدنم میلرزه. دوتا قرص (آرامبخش) میخورم. شب دوم بچهها مرا بردند درمانگاه قلب. دچار بینظمی ریتم قلبی شده بودم. من هفدهساله بودم که به جبهه رفتم. حتی در جنگ هم این کارها را با ما نکردند…
من بعد از این دو روز با درد همهی بدن، استخوان و عضلهها و بههمریختگی فیزیکی و روحی به حدی رسیدم که هر کس به خانهی من وارد میشد و با من حرف میزد بیاختیار به گریه میافتادم.
همین الآن هم هر موقع یاد روز اول و فاجعه میافتم، نمیتوانم خودم را کنترل کنم. همهی ما را مریض کردند. منی که تا چند وقت پیش میگفتم باید اینها را ببریم دادگاه محاکمه کنیم، تنبیه کنیم. البته باید وکیلمدافع داشته باشند. اصلاً اینها لیاقت این را ندارند. لیاقت دادگاه، لیاقت وکیلمدافع، لیاقت هیئتمنصفه ندارند. یعنی مردم را دچار اسکیزوفرنی تاریک حاد کردند که هرروز مردم دارند در ذهنشان اینها را میکشند.
مکانیسمهای دفاعی و واکنشهای فردی
واکنشهای فردی به مصیبت جمعی پاسخهای طبیعی ذهن به موقعیت غیرطبیعی است. در مرحلهی حاد و در ساعات و روزهای بلافاصله پساز حادثهی اجتماعی دردناک، گیجی و بهتزدگی، شوک، انجماد هیجانی، رفتارهای خودکار و بیهدف، از جمله واکنشها در زمینهی بالینی پزشکی گزارش شده است. در اصطلاح عامه، ذهن فردی «قفل» شده و در زندگی روزمره حس بلاتکلیفی غالب میشود. رفتارهای متضاد مثل بیتفاوتی و کماهمیت جلوهدادن مصیبت، یا برعکس اضطراب بسیار شدید، افراد را در وضعیت مشکلساز با واقعیت دردناک قرار میدهد. اگر این رویکرد فردی گسترش یابد، فرد به ناهنجاریهای روانی جدی مبتلا میشود. ادامهی این وضعیت در بخش قابلتوجهی از جامعه، انسجام و همگونی جامعه را خدشهدار میکند.
تا یک ماه بعداز فاجعه این علائم هنوز میتوانند ادامه پیدا کنند. دراینصورت، و در میانمدت، فرد دچار اضطراب فراگیر، واهمه و ترس از تکرار حادثه و نوسانات خُلقی میشود. ذهن، به دنبال ایجاد گسست، دربارهی حادثه دچار احساس مسخ شخصیتی میشود، همچون جدایی از بدن؛ «فرد ناظر بیرونی خویش است». با بدن احساس بیگانگی میکند، گویی این بدن را نمیشناسد یا لایق مراقبت نمیداند، پس بیشتر زمین میخورد، زمان خواب بدن و زمان خواب ذهن دیگر هماهنگ نیستند و…
رفتهرفته، «دستکاریِ واقعیت» و فراموشی مقطعی یا ضربهای تنها حربههای مقابله با حجم زیاد درد و رنج میشود. فراموشی مقطعی از مهمترین نمادهای گسست با گذشته و مشکلسازترین اختلالات ذهن و روان میشود. چراکه دنیای پیرامون برای ذهن غیرواقعی، مهآلود یا چون رؤیا پدیدار میشود. ازلحاظ تاریخی نیز، این پدیده یکی از رایجترین مکانیسمها در تحریف یا دستکاری واقعیت میشود.۳
اگر همچنان تلاش درمانیای صورت نگیرد یا کارساز نباشد، اختلالات شخصیتی و افسردگی شدید به گرایش به خشونت بر دیگری، یا بر خود (سوءمصرف مواد مخدر) میانجامد.
در نزدیک به ده درصد جامعه هم، نشانگان بازماندگی۴، مثل احساس شدید گناهکاری بابت زندهماندن، قوت میگیرد. «چرا من زندهام، درحالیکه دیگران جان باختهاند.» این فرایند طولانیتر و بیشک بهمرور زمان مشکلسازتر میشود. درمجموع، اختلالات برآمده از سانحهی دردآلود، سندرم استرس پساسانحه در نیمی از این افراد مزمن میشود.
اختلال استرس پساز سانحه سه مؤلفهی اصلی دارد:
۱. بازتجربهی رنج. هجوم ناگهانی خاطرات و بازگشت فاجعه بهشکل کابوس ذهنی در زمان بیداری، و در رؤیا و خواب، تعادل روان را بر هم میزند. روایتی که از شاهد فاجعه خواندید بهروشنی گزارش واکنش فرد در مقابل فاجعه را در روزهای اول بیان میکند.
۲. اجتناب. روش اوتامتیک اجتناب از هر آنچه به واقعهی دردناک مربوط میشود مثل دوری از مکانها یا گفتوگوهایی که یادآور حادثه میشوند روشی طبیعی برای استراحت ذهن میشود.
۳. برانگیختگی بیشازحد. فرد با حس ناخودآگاه بازگشت به صحنه و خاطرهی سانحه به نوعی گوشبهزنگی دائمی و اختلال در تمرکز میل میکند. بی مورد یا با کمترین تماس گریه میکند. با دیگران وارد مشاجره میشود. در محل کار با مشکلات ارتباطی مواجه میشود و…
اقداماتی مانند دوریکردن از منبع خبر استرسزا یا ترجیح به حداقل مراجعه به آن و گفتوگو با دیگران، خواندن شعرهای مورد علاقه، دیدن فیلمهای آرامکننده، رفتن به تئاتر یا سالنهای ورزشی و امکانات مشابه برای بازسازی ذهن قفلشده روشهایی کارآمد هستند. اگر یک یا چند اختلال به شکل طولانی مشاهده شوند، بیشک فرد باید به پزشک متخصص مراجعه کند و از امکانات درمانی، دارویی یا مشاورهای یا هر دو بهره بگیرد تا از مزمنشدن ناهنجاری روانی پیشگیری صورت گیرد.
توهم و بازسازی واقعیت، جایگاه فرهنگ و معنا در ترومای جمعی
ترومای فرهنگی زمانی رخ میدهد که اعضای هر جمعیتی احساس کنند به رویداد وحشتناکی مبتلا شدهاند که آثار درازمدت آن بر ذهنیت گروهی آنها بر جای میماند، حافظههایشان را برای همیشه متأثر میکند و هویت آیندهی آنها را بهشکل بنیادین و بازگشتناپذیر تغییر میدهد.۵
ترومای جمعی درواقع بیان رابطهی «من» و «ما» با رنج دیگران است. انسانها به امنیت، نظم، عشق و ارتباط نیاز دارند. اگر چیزی رخ دهد که این نیازها را بهشدت تضعیف کند، مردمِ متعلق به همان فرهنگ و هویت مظلومواقعشده نتیجهی تروما را تجربه میکنند، حتی اگر خود در محل تروما حضور نداشته باشند. واکنشهای درمانی به ترومای جمعی تلاشهایی برای تغییر شرایطی است که آنها را به وجود آوردهاند. درواقع، تروما نوعی ارزیابی اجتماعی واسطهای است. این ارزیابی ممکن است بهصورت همزمان با وقوع رویداد انجام شود؛ همچنین ممکن است پساز پایان رویداد بهصورت بازسازی پساز رویداد انجام شود. درواقع، گاهی اوقات، رویدادهایی که بهشدت ترومازا هستند ممکن است اصلاً رخ نداده باشند؛ اما چنین رویدادهای خیالیای میتوانند بهاندازهی رویدادهای واقعی ترومازا باشند.
توهم پساز تروما لزوماً نوعی ناهنجاری فردی نیست، بلکه ابزاری برای بقا و بازسازی روانی جمع است. توهم سپری در برابر فروپاشی روان است و نوعی مصالحهی دفاعی میانرانهی مرگ و نیاز به تداوم زندگی ایجاد میکند. ترومای شدید باعث گسست حافظه۶میشود. مطالعات میدانی سالهای اخیر پساز مصیبتهایی چون حملات تروریستی در سال ۲۰۱۵ در فرانسه ۷ مکانیسمهای جابهجایی حافظهی فردی پساز تروما را میشکافد. ابتدا، این جابهجایی بهدنبال تأثیر مثبت بخش ذهنی و روحی-روانی، بهدنبال فراهمآوردن زمینهی تابآوری برای بازسازی میشود. بهایندلیل، حافظهای که ارتباط مستقیم با واقعیت تروما دارد فرسوده، ساییده یا منهدم میشود.
ذهن برای پرکردن خلأ معنا به توهم یا خیالپردازی ساختاریافته پناه میبرد. بنابراین، توهم فضایی موقت میشود برای بقای اندیشه در برابر هرجومرج واقعیت. رمانها، فیلمها و اشعار حماسی بعدی اجتماعی به پروسهی تابآوری جمعی میدهد. زمینهی توهم دربارهی وضعیت اولیهی حاصل از فاجعه به هدفِ پایاندادن واکنش طبیعی برای بقای واقعیت ذهن تبدیل میشود. «بازی با واقعیت» یا آلودهکردن واقعیت۸، که همان ادامهی توهم اولیهی پساز تروماست، بخشی از رشد طبیعی روان میشود: همانطور که کودک از راه توهم اولیه و بازی با واقعیت حس پایداری خود را توسعه میدهد، اگر در بزرگسالی جنگ یا بحران شدید رخ دهد، ممکن است به این وضعیت میانی (بین واقعیت و خیال) بازگردد.
در این بازگشت و برای مقابله با ویرانی بیرونی، با آفرینش معنا، برای حفظ تداوم هستی تلاش میکند. در حافظهی جمعی، گرایشهای مشترکِ افراد داغدیده باعث میشود توهم به نوعی فضای میانیِ روانی تبدیل شود؛ فضایی که برای بازسازی انسجام درونیِ ازدسترفته ضروری است.
برای جلوگیری از این فراموشی، اقداماتی نظیر ساخت یادمانهای رسمی و تدوین برنامههای آموزشی منسجم دربارهی هولوکاست انجام شد. اما این تلاشها ممکن است نتیجهای کاملاً متناقض و تراژیک داشته باشند که با نیت اخلاقی اولیهی آنها در تضاد است؛ به این معنا که با برونیسازیِ تروما در قالب موزهها و بناهای رسمی، آن رنجِ اصیل در سطح فردی از بین برود. با وجود این پیامدهای متناقض، رویکردِ تجلیِ «یادآوری و آشتی» همچنان رویکرد غالب در یادمانهاست.
حافظهی شخصی افراد را نمیتوان با فرمان یا بهزور پاک و نابود کرد. در مواجهه با سرکوب، تلاشهایی برای بازگرداندن واقعیت عینی وقایع وحشیانه صورت میگیرد تا این حقایق از تحریفات ناخودآگاه حافظه جدا شوند. در این راستا، یادبودها، موزهها و یادمانها در جایگاه ابزاری برای بیان، تأیید و خلق معنای جمعی و سیاسی-اجتماعی از گذشتهای مناقشهآمیز پدید میآیند. با شکلگیری برنامههای عملی و بازسازی محیطهای فردی و جمعی، درنهایت از شدتِ آسیبهای روانی (تروما) کاسته خواهد شد.
تجلیِ یادآوری باید با حفظ «معنا» در ذهنیت جامعه همراه باشد؛ چراکه بخشی از حافظه که در رفتار و شخصیت فرد حک شده (حافظهی معنایی) آسیبپذیر و فرسودهشدنی است. این تصور، که پاسخ به خشونت تنها از طریق خشونتی شدیدتر ممکن است، میتواند فرد را تا مرز نابودیِ آن حافظهای پیش ببرد که نگهبانِ معنای انسانیت است: وقتی هویت و انسجام معنوی جمعی در خطر است، آیینهای جمعی ممکن است مخالفت بین گذشته و آینده یا میان دو گروه مخاصم را نشان دهند و شکست بنیادین اشتراک بین مرتکبان و قربانیان را التیام بخشند. اگر ما رویدادها را فقط گاهبهگاه بهطور تصادفی و فردی به یاد آوریم، هیچکدام نمیتوانند پایدار بمانند. پرورش حافظه از طریق آیینها و یادمانها هویت جمعی ایجاد میکند که در برابر شک و اعتراضات محافظت میشود.
هنوز از وقایع متعدد و دردناکی که ایرانیان در ماههای اخیر تجربه کردهاند فاصله زمانیِ کافی نگذشته است تا مطالعات میدانی بتوانند نوع و عمق تغییرات ذهنیِ جامعه را در درک از «واقعیت» بسنجند؛ بااینحال، روایتهایی که خواندید میتواند نشانهای از واکنش رایجِ قربانیان به آمران و عاملان فاجعههای اخیر باشد.
در این زمینه، مطالعات میدانی ارزشمندی دربارهی تأثیرات فجایع تروریستی در فرانسه و تبعات مرگومیر ناشی از اپیدمی کرونا در دسترس است. با استناد به این دادهها، میتوان دربارهی مخاطرات فردی، صدمات اجتماعی و فرآیند «معنازدایی واکنشی» در جامعهی ایران دربارهی مصیبت اخیر (دیماه ۱۴۰۴) گمانهزنی کرد و هشدار داد. بهطور مشخص، نتایج مطالعات میدانی در فرانسه -که در پی حملات تروریستی به سالن کنسرت بتکلان پاریس و مراسم چهاردهم ژوئیه در شهر نیس انجام شد- نشاندهندهی دخالت مستقیم سازوکارهای مغزی و ترشحات شیمیایی در روند مقابله با سوانح است. این تحقیقات بهویژه بر نقش کلیدی حافظه در بازسازی روانِ آسیبدیده تأکید دارند.
در میان مطالعات میدانیِ موجود، گزارشهای مربوط به دو فاجعهی انسانی-اجتماعی در اکتبر ۲۰۲۳ (حملهی هفتم اکتبر و متعاقب آن جنگ غزه تا اکتبر ۲۰۲۴) اهمیت ویژهای دارند. در اینجا، با الهام از مطالعاتی که در پی این دو واقعه -که گویی آینهی یکدیگر شدهاند- انجام شده، به واکاویِ مکانیسمِ «رهایی از زوال معنا» میپردازیم؛ فرآیندی که در آن پایمالکردنِ معنویات و ارزشهای انسانی بهصورت واکنش طبیعی (اما نامتعارف) پساز فاجعه رخ میدهد.
برخی رویدادهای تاریخی، که با نفرت قومی، خشونت و جنگ گره خوردهاند، گاه به نمادی عمومی از رنج انسانی و شر اخلاقی بدل میشوند. این نمادهای جهانی فرصتهای بیسابقهای برای تحقق عدالت نژادی، شناخت متقابل و حل مدنیِ مناقشات بینالمللی فراهم میکنند. هولوکاست نمونهای از این تحول فرهنگی است؛ واقعهای که اگرچه برای گروهی خاص بهشدت آسیبزا بود، در دهههای گذشته بهصورت ترومایی برای کل بشریت بازتعریف شد. امروزه این رویداد، بهجای آنکه در مکان و زمانی خاص محصور بماند، به پدیدهای آزاد و جهانی بدل شده است؛ طوریکه حتی نسلهای جدید، که پیوند مستقیمی با آن نداشتهاند، خود را با آن مرتبط میبینند. هولوکاست نماد «قساوت انسان علیه انسان» نام گرفت و در کنار سایر بیرحمیهای جنگ جهانی دوم، وجدان عمومی جهان را به سمتی سوق داد که به تدوین «حقوق بشر» منجر شد. بااینحال، بیش از هفتاد سال پساز آن مصیبتِ جهانیشده، همچنان شاهد تروماهای جمعیِ جدیدی هستیم که فرآیند معناسازیِ انسانی را تهدید میکنند.
مطالعهی تطبیقی: جنگ غزه و نبرد روایتها
مطالعهای میدانی در ۲۰۲۵ با تمرکز بر پیامدهای کشتار هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و حملات متعاقب آن نشان میدهد که چگونه این بحران منجر به شکلگیری دو واقعیت موازی شده است. در یک سو، واقعیت مستند ناشی از حملات ارتش اسرائیل به غزه قرار دارد؛ این واقعیت از طریق گزارشهای نهادهای بینالمللی دربارهی قحطی، نابودی سیستم بهداشتی و مرگومیر کودکان، بهصورت منبع مرجعِ عینی، تثبیت میشود. در سوی دیگر، واقعیت ادراکشده در میان افکار عمومی اسرائیل ترسیم میشود که بازتابدهندهی تأثیرات درازمدت تروما بر ذهنیت و رفتار ملتی داغدیده است. این مطالعات نشان میدهند که چگونه مکانیسمهای فردی (عاطفی و انگیزشی)، نظیر ترس و خشم جمعی، ادراکِ واقعیت را تحتتأثیر قرار میدهد و مسیر را برای توجیه اقدامات سخت فراهم میکنند.
در برخی موارد، نرخ ابتلا به اختلال استرس پساز سانحه از مرز ده درصد نیز فراتر میرود. در سطح فردی، گسترش احساس «تهدید وجودی حاد» در میان مردم اسرائیل، منجر به اولویتیافتن روایتِ «امنیت از طریق زور» شده است. نظرسنجیهای گسترده نشان میدهند که مکانیسم دیگرگزینی اخلاقی و انسانیتزدایی باعث شده تا قربانیانِ غزه از ویژگیهای انسانی تهی شوند؛ امری که با کاهش همدلی راه را برای سرزنشِ قربانی (خودشان مقصرند) هموار میکند. همچنین، ترسیم سلسلهمراتبِ قربانیبودگی و ایجاد حس «قربانیبودن انحصاری» (ما تنها قربانیان واقعی هستیم)، فقدان شفقت به «دیگری» را توجیه میکند. در سطح جمعی نیز، حس «شکوه درونگروهی»، همراه با بازتولید اسطورههای مذهبی و ملی، نوعی احساس برتری و آسیبناپذیری کاذب ایجاد کرده است. درنهایت، تحتتأثیر منش اخلاقیِ درگیری مداوم، انسجام داخلی علیه دشمن خارجی بر «اصالت اخلاق» پیشی میگیرد و آن را به حاشیه میراند.
براساس نتایج این مطالعه، در سطحی عمومیتر، مکانیسمهای رسانهای و اطلاعاتی بر سه محور استوارند: نخست، بیاعتبارسازی سیستماتیکِ منابع نامطلوب از طریق ایجاد بیاعتمادی به سازمان ملل، خبرنگاران و نهادهای مستقل حقوق بشری؛ دوم، بهرهگیری از زبانِ تلطیفشده و اصطلاحات نظامیِ مبهم برای پوشاندن ابعاد واقعیِ مرگ و ویرانی؛ و سوم، ابتذال خشونت در رسانهها که رنج را، از طریق تکرارِ مداوم، به نمایشی زودهضم تبدیل میکند. در این فرآیند، فاجعهی ماهیت تراژیک خود را از دست میدهد و ازنظر اجتماعی به امری مجاز و عادی بدل میشود.
چهارمین مکانیسم در این مطالعه، «جنگ حقوقی» و مشروعیتبخشیِ قانونی به خشونت از طریق وضع قوانین موردی است. در این رویکرد، از ابزار حقوق برای قانونیجلوهدادنِ اقدامات قهری استفاده میشود؛ چراکه در باور عمومی، آنچه قانونی است «مشروع» نیز تلقی میشود. همچنین، وجود مصونیت سیستماتیک و نبود پیگرد مؤثر تخلفات نظامی این باور را تقویت میکند که برای حفظ بقا و مقابله با تهدیدات، انجام هر عملی مجاز است. درنهایت، مکانیسمهای کلانتاریخی و سیاسی با بسیج تروماهای تاریخی و بهرهبرداری از حافظهی هولوکاست، به برچسبزنیِ دشمنان تحت عنوان «عمالیقِ جدید» (دشمن اسطورهای که باید نابود شود) روی میآورند تا خشونتهای اعمالشده را توجیه کنند. هرچند انگیزههای سیاسیِ مقطعی (نظیر حفظ ائتلافهای حاکم و پوشاندن پروندههای فساد) محرکهای مهمی هستند، درنهایت، این توانِ تابآوریِ ملت است که مرز میان بازیهای سیاسیِ درونی و اصالتِ معنا و وجدان عمومی را تعیین میکند.
بنابراین، روایت از یک واقعیت مجرد (کشتار جمعی در غزه) تابع سیستم چندسطحی، ترمیم تروما (واقعهی هفتم اکتبر در اسرائیل) را به «بیتفاوتی جمعی» و انسداد اخلاقی (در اسرائیل و برخی کشورهای جهان) تبدیل میکند؛ جایی که ایدههایی مانند پاکسازی قومی و نابودی کامل گروهی، که در گذشته به حاشیه رانده و تبدیل به ضدارزش شده بودند، اکنون در گفتمان غالب جریان پیدا می کنند.
جدل معناها در کشور مصیبتزده
با گذر زمان از هر مصیبت جمعی، جدال میان اخلاق و معنا خود به معضلی تازه بدل میشود. در این پیکار، زوال معناهای پیشین و جایگزینی آنها تابع دیالکتیکی میان منِ خودمحور، دیگریِ بهرسمیتشناختهنشده (که تنها بهمثابه موجودی فرومایه حس میشود) و معنای نوظهور است. این دیالکتیک میتواند دستاوردهای معنوی بشریت پساز جنگ جهانی دوم را خدشهدار کند؛ چراکه در ساحت اجتماعی، رسانهها و نهادهای تبلیغاتی معنایی در سطح اخلاقیِ نازلتر را جایگزین آرمانِ «حقوق بشر» میکنند. در این چارچوب، وضعیت افکار عمومی در اسرائیل، در جایگاه ملتی داغدیده، به پیشسازِ مکانیسمهایی بدل شده که کشتار جمعیِ بیگناهان را در جامعه عادیسازی میکنند.
ضرورت مداخلات درمانی و نهادی
اگر تحریف واقعیت و توهمگرایی پساز تروما بیش از یک ماه تداوم یابد و به افت عملکرد منجر شود، فرد وارد قلمرو روانپریشی میشود و نیازمند مداخلهی جدی است. بهرغم پیشرفتهای شگرف در علوم اعصاب و داروشناسی، پیچیدگیِ «زیستن پساز فاجعه» موجب شده تا امروزه رویکردهای روانکاوانه بر درمانهای صرفاً دارویی مقدم شمرده شوند. در ساحت جمعی نیز، نقش نهادهای مددکار، جامعهشناسان و مردمشناسان برای احیای شفافیت و بازگشت به «واقعیتِ دستکارینشده» حیاتی است. بازسازی فردی بدون حمایتهای اجتماعی (تابآوری) و بازگشت به باورهای معنادار ممکن نیست. در این مسیر، تشکیل هیئتهای حقیقتیاب برای تمایزِ راست از ناراست و مستندسازی دقیق وقایع تنها راه جلوگیری از بازتولید چرخهی خشونت است؛ مشروط بر آنکه جامعه شهامتِ تندادن به دادخواهی منصفانه را داشته باشد.
روزنه در تاریکی
رویارویی با غم جمعی مستلزم گذار از «تجارب همراه با توهم» به سوی «درک واقعگرایانه» است. این رویکرد آسان نیست، اما برای سلامت جامعه و نسلهای بعدی ضروری است. مصونیت فرد و جامعه در برابر مصیبتها از طریق تشخیص ناهنجاری روانی، اقدام به درمان آنها، ایجاد گفتوگو، روایتگری صادقانه و ایجاد نهادهای تخصصی برای پردازش خاطرات تروماتیک حاصل میشود.
Leone G, et al. Altered predictive control during memory suppression in PTSD. Nat Comm 2022,8; 13(1):3300
زمان گفتوگو را دو هفته پيشتر تعيين کرديم. پنج دقيقه مانده به ساعت ده صبح…
چند دقیقهای مانده به پایان این سالِ خون و موشک. سفرهی هفتسین کوچکی برپا کردهایم.…
کنار من مردی نشسته که مدام پای راستش را روی موزاییکها میکشد؛ چنانکه انگار میخواهد…
لاک، جنبندهی زمین تازهترین رمان پیمان اسماعیلی است؛ رمانی شاید در ادامهی منظومهی فکری رماننویسی…
«با اين همه پريشاني معلوم نيست که جمعيت دلهاي رميده چگونه حاصل تواند شد، مگر…
در همهي اين سالها گفتن و شنيدن و نوشتن از سهراب شهيدثالث و سينمايش يکي…