«با این همه پریشانی معلوم نیست که جمعیت دلهای رمیده چگونه حاصل تواند شد، مگر خدای خود طبیب حاذقی برساند.» این یکی از جملات پایانی کتاب سیاحتنامهی ابراهیمبیگ نوشتهی حاجی زینالعابدین مراغهای است. حاجی زینالعابدین متولد مراغه و تاجرزاده و ثروتمند است و سپس به قفقاز میرود و آنجا فارسی یاد میگیرد و پساز اقامتی و تجارتی در کریمهی روسیه، چند سالی مانده به مشروطه، به استانبول میرود و همانجا هم میمیرد. او در استانبول عثمانی به محافل روشنفکران میپیوندد و یکی از اندیشمندانی محسوب میشود که شالودهی فکری مشروطه را بنیان گذاشتند. سالهای اقامت مراغهای در عثمانی مصادف است با دوران استبداد ناصرالدینشاه در ایران و تیر تباهی و فساد از هر کرانه بر وطن روان است. مراغهای سال آخر سلطنت ناصری نوشتنِ سهجلدیِ سیاحتنامهی ابراهیمبیگ را آغاز میکند. او از گذاشتن اسم نویسنده برای جلد اول خودداری میکند چراکه هرگونه انتقادی از شرایط حاکم بر وطن، آن هم بهصورت مکتوب، جزایی سخت به دنبال دارد. چاپ کلکتهی کتاب را سیاحان و تاجران، پنهانی، در جوار کاروان به ایران میآورند و کتاب، بی آنکه کسی از نام نویسندهاش خبری داشته باشد، در ایران خوانده میشود و به یکی از کتابهای بالینی مشروطهخواهان تبدیل میشود.
مراغهای کتاب را، که به اعتقاد برخی کارشناسان میتوان نخستین رمان مدرن ایران نامیدش، از زبان ابراهیمبیگ مینویسد؛ ابراهیمبیگ بیستونهسالهی ایرانی که در مصر زندگی میکند و در وطنپرستی همتا ندارد. «این جوان غیرتمند از روزی که خود را شناخت بهلحاظ لشکرکشی اسکندر به ایران و خرابکردن بسیاری از آبادیهای آن کشور […] نام اسکندریه را به زبان نیاوردی اگر احیاناً از بردن نام آن شهر ناچار ماندی، “بندر بر مصر” گفتی.» ابراهیم هرگز تابعیت مصر را نمیپذیرد و هیچ انتقادی از وطنش را، چه از هموطن و چه از بیگانه، و ایران را بهشتی برین خیال میکند و بدگویانِ وطن را به نادانی و جهل متهم میکند تا آن روز که تصمیم میگیرد خود به ایران سفر کند و مطابق وصیت پدرش هرآنچه میدیده بنویسد. سفر را از شرق ایران در مشهد آغاز میکند و تا به غرب و تبریز میرسد و مجنونوار از ارس میگذرد و بازمیگردد. او که میخواست خانهای در وطن داشته باشد «با کاروانی از اندوه و درد» وطن را ترک میکند.
نوشتهاند که مراغهای رندانه شخصیت ابراهیمبیگ را ساخته تا گزندی به خودش نرسد. کتاب، با آن فارسی یکه و درخشان، سراسر انتقاد است به وضعیت حکمرانی. ابراهیمبیگ در پایان سفرش به قزوین مینویسد: «از درودیوار شهر غموغصه میبارد. مردمانش از حیات بیخبر، بسکه اوهام در عروق و اعصابشان جا کرده که از وضع زمان بهکلی غافل و از هرگونه عوالم مدنیت جاهلاند […] احدی را پروای تزیید ثروت عمومی وطن و خبر از حب وطن نیست. خون در رگانشان فسرده، زندهاند ولی مرده، مردهاند اما زنده.» و چنین تعبیراتی را دربارهی دیگر شهرهایی هم که دیده به کار میبرد. در حین سفرنگاری از نبود آزادی بیان و مطبوعات و فقدان «حقوق بشریه» مینویسد و به هر که میرسد از گفتار تند و آتشین و خطابههای گزنده کوتاه نمیآید و خسته نمیشود. مراغهای، در جلد سوم، اینبار با نام خودش مینویسد: «طوطیوار آنچه یاد گرفته بودم بیان کردم و هرچه در انبان داشتم همه را به خرج دادم. غلط یا صحیح از خود شعربافی و شعرسازی هم کردم. مضحک شدم، خروس گشتم، بانگ زدم، فریاد کشیدم، عمامه بهسر نهاده اذان دادم، «الیقظه خیره من النوم۱» گفتم و به آواز بلند فریاد کشیدم: “ای بیخبران زخواب غفلت بجهید.”»
جهیدند و جنبش مشروطهخواهی پا گرفت و فرمان مشروطه امضا شد؛ و اینچنین نام مراغهای و مراغهایها در فهرست وطندوستان بالابلند جای گرفت. آنها که «حب وطن» را بر هر چیزی مقدم دانستند و جان و مال و عمر برایش گذاشتند تا ترقی و بیداری شکل بگیرد.
جانِ وطندوستی در انتقاد است، نه در گریبانچاکدادن و تعظیم و مجیز؛ که در این صورت شاعریْ مداحی ناسزاواران است و دودی از آتشش برنمیآید. آنکه انتقاد میکند امید به اصلاح دارد و این امیدوارانِ به تغییرند که کشور را میسازند. حب وطن در چنین لحظات جمعی شکل میگیرد و امید در پی میآید. چه مشروطه باشد، چه زن، زندگی، آزادی؛ که جاده اگر بسته شد، مسیر عوض میکنند و شیوهای دگر برمیگزینند. سخت است تغییرِ آرامِ مسیر بهجای خرابکردن جاده و نابودی پل، اما از جنگ هم بوی امید نمیآید. استبدادْ شب است و استعمار شب است و حاصلجمع این دو در جنگْ ظلمات.
یکیدو هفتهای است که زنان هرات تحت انواع ستم بهبهانهی «امر به معروف» از سوی طالبانِ حاکم گرفتار شدهاند. طالبان در اطلاعیهای که صادر کردند نوشته بودند: «هر زنی که خود را بهدرستی نپوشاند، صورتش پیدا باشد یا آرایش کند بازداشت و زندانی خواهد شد.» و بلافاصله با ونهای مخصوص به محلههای هزارهنشینی مثل شهرک جبرئیل رفتند و زنان و دختران جوانِ حاضر در خیابانها را لتوکوب و بازداشت کردند. سه روز بعد زنها و مردها به خیابان آمدند به اعتراض. شعارشان «کار، درس، آزادی» بود. باز هم سرکوب شدند. طالبها با اسلحه و باتون به جان زنها و مردها افتادند؛ صحنههایی آشنا. او که اسلحه میکشد «بدن» و «امید» را یکجا نشانه میرود و اسفا که در این میان بدنهایی هم تسلیمِ گلوله بشوند اما امید چندی بعد در بدنی دیگر میروید؛ چراکه حب وطن ازبینبردنی نیست.
پیش چشم ترقیخواهان، بیزاری از استبداد و درعینحال همراهینکردن با استعمار، منافاتی باهم ندارند که هیچ، نشانی از اوج وطندوستی هم به شمار میرود. میخواهد ابراهیمبیگ باشد یا آنکه در قریهای دور چشمش به بال هیچ پرندهی مهاجمی نیست که برایش نان و آزادی بیاورد.
ابراهیمبیگ، در شروع سفرش به ایران، به سرحدات ایران و روس که میرسد، به کالسکهچی میگوید: «قدری باید ایستاد، من کاری دارم.» کالسکهچی به ابراهیمبیگ میگوید: «قدری صبر کن آب نزدیک است. آنجا پایین بیایید.»
پاسخی که ابراهیمبیگ به او میدهد اوج وطنپرستی او را نشان میدهد: «گفتم: “به آبم احتیاج نیست، سروکارم با خاک است.” پیاده شدم مشتی از آن خاک پاک را برداشتم، بوسیده و بوییده، بر دیدگان مالیدم.»
یکصدوبیست سال از امضای فرمان مشروطیت گذشته. چه بسیار آنهایی که همچون ابراهیمبیگ این خاک پاک را برداشتند و بوسیدند و بر دیدگان مالیدند، هرچند با دلهایی رمیده.
۱.بیداری از غفلت بهتر
در همهي اين سالها گفتن و شنيدن و نوشتن از سهراب شهيدثالث و سينمايش يکي…
جنگ مردها را بیشتر میکشد، اما ترکشها سهم زنان میشود. مثل همین جنگ چهلروزه که…
پردهی اول: رُستن در وطن پژمان را برخلاف خیلیها هرگز از نزدیکِ نزدیک ندیدم. اما…
[این مطلب در بیستوچهارمین مسابقهی مطبوعاتی سالانهی انجمن منتقدان، نویسندگان و پژوهشگران تئاتر جایزهی رتبهی…
در چهار اثر داستانیاش همواره از تکرار گريخته است؛ عطيه عطارزاده در راهنمای مردن با…
باز هم برق قطع شد. در روزهای پیگیری و نوشتن این گزارش، چندمین بار است.…