دوشنبه ، ۲۳ تیر ۱۳۹۹
خانه / ماهنامه / اجتماعی / هبوط در دره‌ی لیر

هبوط در دره‌ی لیر

مواجهه با اوهام بندر سیراف

فاطمه علی‌اصغر

نویسنده

کیکاوس‭ ‬خواست‭ ‬به‭ ‬آسمان‭ ‬صعود‭ ‬کند‭ ‬و‭ ‬چون‭ ‬با‭ ‬تخت‭ ‬بر‭ ‬بال‭ ‬مرغان‭ ‬بسته‌اش‭ ‬صعود‭ ‬نمود‭
و‭ ‬از‭ ‬چشم‭ ‬مردمان‭ ‬پنهان‭ ‬شد
‬خداوند‭ ‬باد‭ ‬را‭ ‬فرمود‭ ‬که‭ ‬او‭ ‬را‭ ‬فرواندازد‭ ‬و‭ ‬پس‭ ‬فروافتاد‭ ‬و‭ ‬گفت‭ ‬به‭ ‬من‭ ‬آب‭ ‬و‭ ‬شیر‭ ‬دهید‭ ‬و‭ ‬او‭ ‬را‭ ‬شیر‭ ‬و‭ ‬آب‭ ‬نوشانیدند‭.‬
از‭ ‬آن‭ ‬جهت‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬نام‭ ‬شهری‭ ‬که‭ ‬کیکاوس‭ ‬در‭ ‬آن‭ ‬فرو‭ ‬افتاد‭ ‬شیرآب‭ ‬شد‭
و‭ ‬به‌صورت‭ ‬سیراف‭ ‬و‭ ‬شیلاو‭ ‬درآمد
فارسیان‭ ‬در‭ ‬کتابشان‭ ‬موسوم‭ ‬به‭ ‬التساق (اوستا‬)

‬حکایت‭ ‬یکم: پیرزن‭ ‬و‭ ‬گربه‭‬

عبداله‭ ‬چای‭ ‬دم‌کرده‭ ‬در‭ ‬فلاسک‭ ‬را‭ ‬می‌ریزد‭ ‬در‭ ‬استکان‌های‭ ‬دسته‌دار‭ ‬و‭ ‬قصه‭ ‬آغاز‭ ‬می‌شود‭: ‬‮«‬زمانی‭ ‬که‭ ‬سلیمان‭ ‬سیرافی‭ ‬و‭ ‬ناخدا‭ ‬بزرگ‭ ‬شهریار‭ ‬برو‭ ‬وبیایی‭ ‬داشتند،‭ ‬ناخدای‭ ‬دیگه‌ای‭ ‬هم‭ ‬بود‭ ‬به‭ ‬نام‭ ‬قیصر،‭ ‬مردی‭ ‬کم‌بضاعت‭ ‬ولی‭ ‬قانع‭. ‬سه‭ ‬پسر‭ ‬هم‭ ‬داشت‭. ‬نام‭ ‬پسر‭ ‬بزرگش‭ ‬قیس‭ ‬بود‭. ‬قیس‭ ‬اسرافکار‭ ‬بود‭. ‬برادران‭ ‬میراث‭ ‬پدر‭ ‬به‭ ‬باد‭ ‬دادند‭. ‬با‭ ‬اوباش‭ ‬همنشینی‭ ‬کردند‭ ‬و‭ ‬دزد‭ ‬دریایی‭ ‬شدند‭.‬‮»‬‭ ‬رعنا،‭ ‬همسر‭ ‬عبداله،‭ ‬نان‭ ‬تازه‌ی‭ ‬محلی‭ ‬می‌آورد،‭ ‬در‭ ‬روغن‭ ‬سرخ‌کرده،‭ ‬توی‭ ‬آشپزخانه‌ای‭ ‬که‭ ‬بوی‭ ‬زهم‭ ‬ماهی‭ ‬می‌دهد‭ ‬و‭ ‬سبزی‭ ‬قلیه‭. ‬خانه‌ی‭ ‬سیمانی‌‭ ‬آنها‭ ‬رو‭ ‬به‭ ‬دریاست‭. ‬‮«‬اما‭ ‬روزگار‭ ‬با‭ ‬قیس‭ ‬نمی‌سازد‭ ‬و‭ ‬مجبور‭ ‬می‌شود،‭ ‬بگذارد‭ ‬و‭ ‬برود‭. ‬وسایل‭ ‬ماهیگیری‌اش‭ ‬را‭ ‬هم‭ ‬برمی‌دارد‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬برادرانش‭ ‬به‭ ‬جزیره‌ای‭ ‬دیگر‭ ‬می‌رود‭.‬‮»‬‭ ‬رعنا‭ ‬دست‌های‭ ‬حنابسته‌اش‭ ‬را‭ ‬می‌گذارد‭ ‬روی‭ ‬پیشانی،‭ ‬چهارزانو‭ ‬می‌نشیند‭ ‬و‭ ‬از‭ ‬پشت‭ ‬درهای‭ ‬بسته‭ ‬خیره‭ ‬می‌شود‭ ‬به‭ ‬دریا‭. ‬‮«‬قدیم‌ها،‭ ‬ناخداها‭ ‬وقتی‭ ‬می‌خواستند‭ ‬دعای‭ ‬خیر‭ ‬فقرا‭ ‬بدرقه‌ی‭ ‬راهشان‭ ‬باشد‭ ‬از‭ ‬هر‭ ‬کسی‭ ‬چیزی‭ ‬می‌گرفتند‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬کشتی‭ ‬می‌گذاشتند،‭ ‬شاید‭ ‬در‭ ‬بلد‭ ‬دیگر‭ ‬بفروشند‭. ‬ناخدا‭ ‬قیصر‭ ‬هم‭ ‬این‭ ‬کار‭ ‬را‭ ‬می‌کرد‭. ‬پیرزنی‭ ‬گفت‭ ‬که‭ ‬جز‭ ‬گربه‌‌‭ ‬چیزی‭ ‬ندارد‭. ‬ناخدا‭ ‬قبول‭ ‬می‌کند‭ ‬و‭ ‬گربه‭ ‬را‭ ‬می‌برد‭.‬‮»‬‭ ‬روی‭ ‬خطوط‭ ‬عمیق‭ ‬چهره‌ی‭ ‬عبداله‭ ‬عرق‭ ‬نشسته‭: ‬‮«‬خلاصه‭ ‬ناخدا‭ ‬به‭ ‬هند‭ ‬می‌رسد‭ ‬و‭ ‬پیش‭ ‬پادشاهش‭ ‬می‌رود‭. ‬تا‭ ‬سفره‭ ‬می‌انداختند،‭ ‬موش‌ها‭ ‬هجوم‭ ‬می‌آورند‭. ‬مردی‭ ‬با‭ ‬چوب‭ ‬بالای‭ ‬سر‭ ‬هر‭ ‬کس‭ ‬سر‭ ‬سفره‭ ‬می‌ایستاد‭ ‬تا‭ ‬موش‌ها‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬طرفی‭ ‬بزند‭. ‬ناخدا‭ ‬قیصر‭ ‬گربه‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬قفسی‭ ‬می‌آورد‭. ‬گربه‭ ‬می‌پرد‭ ‬بین‭ ‬موش‌ها‭. ‬چند‭ ‬تا‭ ‬موش‭ ‬می‌گیرد‭ ‬و‭ ‬می‌کشد‭ ‬و‭ ‬می‌خورد‭. ‬پادشاه‭ ‬خوشحال‭ ‬می‌شود‭ ‬و‭ ‬می‌پرسد‭ ‬این‭ ‬چه‭ ‬حیوانی‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬مال‭ ‬کجاست؟‭ ‬ناخدا‭ ‬می‌گوید‭: ‬این‭ ‬حیوان‭ ‬دشمن‭ ‬موش‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬نامش‭ ‬در‭ ‬پارسی‭ ‬گربه‭ ‬است‭. ‬پادشاه‭ ‬صندوق‭ ‬هایی‭ ‬از‭ ‬طلا‭ ‬و‭ ‬جواهر‭ ‬به‭ ‬صاحب‭ ‬گربه‭ ‬می‌دهد‭ ‬و‭ ‬ناخدا‭ ‬هم‭ ‬می‌آورد‭ ‬به‭ ‬پیر‭ ‬زال‭ ‬می‌دهد‭. ‬پیرزن‭ ‬هم‭ ‬به‭ ‬پسرانش‭. ‬خلاصه‌‭ ‬آنها‭ ‬به‭ ‬نوایی‭ ‬می‌رسند‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬مادرشان‭ ‬به‭ ‬جزیره‌ای‭ ‬دیگر‭ ‬می‌روند‭ ‬که‭ ‬اول‭ ‬داستان‭ ‬گفتم‭ ‬نسبتش‭ ‬به‭ ‬قیس‭ ‬بود‭. ‬حالا‭ ‬بهش‭ ‬می‌گویند‭ ‬جزیره‌ی‭ ‬کیش‭. ‬خیلی‭ ‬هم‭ ‬غریب‭ ‬نیست‭.‬‮»‬‭ ‬محمد،‭ ‬پسر‭ ‬عبداله،‭ ‬آخر‭ ‬قصه‌ی‭ ‬‮«‬پیرزن‭ ‬و‭ ‬گربه‮»‬‭ ‬می‌رسد‭: ‬‮«‬باز‭ ‬هم‭ ‬داستان‭ ‬پیرزن‭ ‬و‭ ‬گربه؟‭ ‬ای‌بابا‭ ‬اینها‭ ‬هیچ‭ ‬داستان‭ ‬دیگری‭ ‬ندارند؟‭ ‬از‭ ‬صبح‭ ‬هر‭ ‬جا‭ ‬رفتیم‭ ‬همین‌ها‭ ‬را‭ ‬گفتند‭.‬‮»‬‭ ‬سرش‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬تأثر‭ ‬و‭ ‬ناراحتی‭ ‬تکان‭ ‬می‌دهد‭: ‬‮«‬ولش‭ ‬کنید‭ ‬این‭ ‬گربه‌‭ ‬را‭. ‬کو‭ ‬گربه؟‭ ‬دیگه‭ ‬دریانوردان‭ ‬راه‭ ‬به‭ ‬جایی‭ ‬ندارند‭. ‬من‭ ‬خودم‭ ‬ماهیگیرم‭. ‬اینجا‭ ‬اصلاً‭ ‬کار‭ ‬نیست‭. ‬دریا‭ ‬هم‭ ‬می‌رویم،‭ ‬داستان‭ ‬نیست‭.‬‮»‬‭ ‬بلند‭ ‬می‌شود‭. ‬سجاد،‭ ‬پسرش،‭ ‬گریه‭ ‬می‌کند‭. ‬عبداله‭ ‬شاکی‭ ‬می‌شود‭: ‬‮«‬این‭ ‬حکایت‭ ‬قدیم‌هاست‭. ‬زمان‭ ‬ناخدا‭ ‬سلیمان‭.‬‮»‬‭ ‬رعنا‭ ‬بدعنق‭ ‬می‌شود‭. ‬دست‌هایش‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬نشانه‌ی‭ ‬اعتراض‭ ‬بالا‭ ‬می‌برد‭ ‬و‭ ‬رو‭ ‬به‭ ‬ما‭ ‬می‌پرسد‭: ‬‮«‬حالا‭ ‬از‭ ‬کجا‭ ‬آمدید‭ ‬شما؟‮»‬‭ ‬محمد‭ ‬عزم‭ ‬رفتن‭ ‬می‌کند‭: ‬‮«‬همه‌ی‭ ‬این‭ ‬داستان‌ها‭ ‬مسخره‭ ‬است‭.‬‮»‬‭ ‬او‭ ‬تازگی‌ها‭ ‬مسجدی‭ ‬ساخته‭ ‬به‭ ‬نام‭ ‬زینبیه‭: ‬‮«‬از‭ ‬کربلا‭ ‬که‭ ‬اومدم‭ ‬تصمیم‭ ‬گرفتم‭ ‬این‭ ‬مسجد‭ ‬را‭ ‬بسازم‭. ‬اینجا‭ ‬سُنی‭ ‬زیاد‭ ‬است‭.‬‌‭ ‬آنها‭ ‬مسجد‭ ‬خودشان‭ ‬را‭ ‬دارند‭ ‬ما‭ ‬هم‭ ‬مسجد‭ ‬خودمان‭.‬‮»‬‭ ‬خانه‌اش‭ ‬آن‭ ‬سوی‭ ‬خیابان‭ ‬روبه‌روی‭ ‬خانه‌ی‭ ‬پدری‭ ‬است،‭ ‬کنار‭ ‬مسجد‭. ‬سیراف‭ ‬تنها‭ ‬یک‭ ‬خیابان‭ ‬دراز‭ ‬است،‭ ‬بین‭ ‬کوه‭ ‬و‭ ‬دریا‭. ‬محمد‭ ‬زیرلب‭ ‬غر‭ ‬می‌زند‭: ‬‮«‬کاش‭ ‬حداقل‭ ‬یک‭ ‬گربه‭ ‬داشتیم،‭ ‬می‌رفتیم‭ ‬کیش‭!‬‮»‬‭

‬حکایت‭ ‬دوم: گوردخمه‭ ‬و‭ ‬یهودیان

دم‌دمای‭ ‬غروب،‭ ‬محمد‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬می‌برد‭ ‬دره‌ی‭ ‬لیر‭. ‬دره‭ ‬وهمناک‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬سینه‌ی‭ ‬کوه‭ ‬پر‭ ‬از‭ ‬گورهای‭ ‬سنگی‭. ‬پر‭ ‬از‭ ‬صداهایی‭ ‬که‭ ‬شنیده‭ ‬نمی‌شود،‭ ‬اما‭ ‬در‭ ‬دره‭ ‬آواره‭ ‬و‭ ‬سرگردانند‭ ‬و‭ ‬از‭ ‬اعماق‭ ‬تاریخ‭ ‬می‌آیند،‭ ‬از‭ ‬پنج‭ ‬هزار‭ ‬سال‭ ‬پیش،‭ ‬هفت‭ ‬هزار‭ ‬سال‭ ‬پیش،‭ ‬دوازده‭ ‬هزار‭ ‬سال‭ ‬پیش؟‭ ‬هیچ‌کس‭ ‬نمی‌داند‭ ‬این‭ ‬خطوط‭ ‬دقیق‭ ‬هندسی‭ ‬را‭ ‬چه‭ ‬کسانی‭ ‬ساخته‌اند‭. ‬چرا؟‭ ‬شاید‭ ‬اینها‭ ‬سازه‌های‭ ‬آبی‌اند‭. ‬در‭ ‬میان‭ ‬صخره‌ها‭ ‬هم‭ ‬بیش‭ ‬از‭ ‬صد‭ ‬حلقه‭ ‬چاه‭ ‬وجود‭ ‬دارد،‭ ‬به‭ ‬عمق‭ ‬۲‮۵‬‭ ‬تا‭ ‬‮١٣‬۵‭ ‬متر‭. ‬آب‭ ‬این‭ ‬چاه‌ها‭ ‬شیرین‭ ‬است‭. ‬به‭ ‬چاه‭ ‬مجنون‭ ‬که‭ ‬می‌رسیم،‭ ‬به‌سختی‭ ‬می‌توان‭ ‬نفس‭ ‬کشید‭. ‬تا‭ ‬چشم‭ ‬کار‭ ‬می‌کند،‭ ‬جای‭ ‬پاهایی‭ ‬یک‌شکل‭ ‬و‭ ‬یکسان‭ ‬در‭ ‬چاه‭ ‬کنده‭ ‬شده‭. ‬دو‭ ‬صخره‭ ‬نگهبان‭ ‬آن‭ ‬هستند،‭ ‬شبیه‭ ‬دو‭ ‬سر‭ ‬افعی‭. ‬تخته‌سنگ‌هایی‭ ‬هم‭ ‬به‭ ‬شکل‭ ‬کتیبه‭ ‬در‭ ‬میان‭ ‬گورها‭ ‬سر‭ ‬به‭ ‬فلک‭ ‬گذاشته‌اند؛‭ ‬کتیبه‌هایی‭ ‬که‭ ‬نوشته‭ ‬ندارند‭. ‬نشان‌هایی‭ ‬که‭ ‬ما‭ ‬نمی‌شناسیم‭. ‬مسیری‭ ‬هم‭ ‬در‭ ‬دل‭ ‬سنگ‌ها‭ ‬هست‭ ‬که‭ ‬آب‭ ‬ندارد؛‭ ‬پیچ‌وتاب‭ ‬می‌خورد‭ ‬و‭ ‬می‌ریزد‭ ‬پای‭ ‬کوهی‭ ‬که‭ ‬ته‌‭ ‬ندارد‭. ‬دورتر‭ ‬از‭ ‬تابوت‌ها،‭ ‬اشکفت‌هایی‭ ‬به‌صورت‭ ‬پراکنده‭ ‬دیده‭ ‬می‌شود،‭ ‬شبیه‭ ‬سیاه‌چاله‌های‭ ‬فضایی‭ ‬هستند‭.‬

‮«‬اینجا‭ ‬گورستان‭ ‬بوده‭ ‬جانم‭. ‬هر‭ ‬کی‭ ‬می‌مرده‭ ‬پیر‭ ‬و‭ ‬جوان‭ ‬خاکش‭ ‬می‌کردند‭. ‬زرتشتی،‭ ‬بودایی،‭ ‬یهودی،‭ ‬مسیحی‭ ‬و‭ ‬مسلمان‭.‬‮»‬‭ ‬پیرزن‭ ‬چادر‭ ‬بندری‭ ‬زرد‭ ‬و‭ ‬سیاهش‭ ‬را‭ ‬می‌کشد‭ ‬روی‭ ‬موهای‭ ‬قرمزش،‭ ‬لبهاش‭ ‬در‭ ‬چین‌وچروک‭ ‬گم‭ ‬شده‭: ‬‮«‬این‭ ‬دهانه‌هایی‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬در‭ ‬دل‭ ‬کوه‭ ‬هست،‭ ‬دیدید؟‭ ‬یهودی‌هایی‭ ‬که‭ ‬بیمار‭ ‬بودند‭ ‬و‭ ‬پیر‭ ‬و‭ ‬بی‌توان،‭ ‬با‭ ‬جیره‌ای‭ ‬غذا‭ ‬می‌گذاشتند‭ ‬آن‭ ‬تو‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬غار‭ ‬را‭ ‬می‌بستند‭ ‬و‭ ‬می‌رفتند‭ ‬تا‭ ‬آن‭ ‬بدبخت‌های‭ ‬فلک‌زده‭ ‬می‌مردند‭. ‬مادرم‭ ‬می‌گفت‭ ‬جذامی‌ها‭ ‬را‭ ‬می‌گذاشتند‭. ‬کی‭ ‬می‌داند؟‭ ‬هنوز‭ ‬شب‌ها‭ ‬از‭ ‬کوه‭ ‬صدای‭ ‬ناله‭ ‬می‌آید‭.‬‮»‬‭ ‬پیرزن‭ ‬خیره‭ ‬به‭ ‬تابوت‌ها‭ ‬می‌شود‭: ‬‮«‬بچه‌‭ ‬که‭ ‬بودم‭. ‬خیلی‭ ‬می‌رفتم‭ ‬کوه‭. ‬آن‌قدر‭ ‬استخوان‭ ‬آدم‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬جمجمه‭ ‬و‭ ‬تکه‌سفال‭ ‬که‭ ‬می‌ترسیدم‭ ‬نزدیک‭ ‬شوم‭ ‬ولی‭ ‬باز‭ ‬می‌رفتم‭. ‬چه‭ ‬دل‭ ‬خوشی‭ ‬داشتم‭!‬‮»‬‭ ‬نقطه‌ای‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬دوردست‌ها‭ ‬نشان‭ ‬می‌دهد‭: ‬‮«‬اینجا‭ ‬آرامگاه‭ ‬سیبویه‭ ‬است‭.‬‮»‬‭ ‬سیبویه‭ ‬از‭ ‬دانشمندان‭ ‬بنام‭ ‬ایرانی‭ ‬در‭ ‬صرف‌ونحو‭ ‬عربی‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬پیشوای‭ ‬مکتب‭ ‬نحوی‭ ‬بصره‭ ‬و‭ ‬برادرش،‭ ‬نوراوین،‭ ‬از‭ ‬علمای‭ ‬اهل‭ ‬تسنن‭. ‬پیرزن‭ ‬دیگر‭ ‬تاب‭ ‬ایستادن‭ ‬ندارد‭. ‬گم‭ ‬می‌شود‭ ‬پای‭ ‬کوه‭. ‬انگار‭ ‬هیچ‌وقت‭ ‬آنجا‭ ‬نبوده‭. ‬جایی‭ ‬که‭ ‬به‌تازگی‭ ‬درخت‭ ‬کاشته‌اند‭ ‬و‭ ‬گل‌های‭ ‬کاغذی‭. ‬محمد،‭ ‬پسر‭ ‬عبداله،‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬چه‭ ‬گل‌های‭ ‬قشنگی‭.‬‮»‬‭ ‬آقای‭ ‬بلوچی‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬کار‭ ‬شهرداری‭ ‬است‭.‬‮»‬‭ ‬بالای‭ ‬تپه‌ای‭ ‬مشرف‭ ‬به‭ ‬سینه‌ی‭ ‬کوه،‭ ‬کنار‭ ‬بزهای‭ ‬گچی‭ ‬شکسته،‭ ‬چادر‭ ‬نگهبانی‭ ‬است‭: ‬‮«‬ما‭ ‬که‭ ‬نمی‌دانیم‭ ‬چی‭ ‬به‭ ‬چی‭ ‬است‭. ‬تاریخ‭ ‬بلد‭ ‬نیستیم‭. ‬شنیدیم‭ ‬که‭ ‬قبلاً‭ ‬از‭ ‬اینجا‭ ‬تابستان‌ها‭ ‬گردن‌کلفت‌ها‭ ‬و‭ ‬قلدرها‭ ‬بار‭ ‬روغن‭ ‬و‭ ‬اسلحه‭ ‬می‌آوردند‭ ‬سیراف‭ ‬تا‭ ‬ببرند‭ ‬جهرم‭. ‬قافله‭ ‬داشتند‭. ‬راهزن‭ ‬هم‭ ‬زیاد‭ ‬بوده‭. ‬قدیم‌ها‭ ‬قاچاقچی‌‭ ‬بوده،‭ ‬حالا‭ ‬نه‭. ‬می‌آمدند‭ ‬در‭ ‬پی‭ ‬گنج‭ ‬یهودی‌ها‭. ‬یهودی‌ها‭ ‬را‭ ‬اینجا‭ ‬خاک‭ ‬می‌کردند‭. ‬یهودی‌ها‭ ‬زیاد‭ ‬بودند‭. ‬بعد‭ ‬از‭ ‬اینکه‭ ‬اسلام‭ ‬می‌آید،‭ ‬اینها‭ ‬مسلمان‭ ‬می‌شوند‭ ‬و‭ ‬طاهر‭. ‬سیراف‭ ‬هم‭ ‬می‌شود‭ ‬بندر‭ ‬طاهری‭.‬‮»‬‭ ‬

پای‭ ‬کوه‭ ‬که‭ ‬می‌رسیم،‭ ‬با‭ ‬غلام‌رضا‭ ‬معصومی‭ ‬تلفنی‭ ‬صحبت‭ ‬می‌کنیم‭. ‬او‭ ‬باستان‌شناسی‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬نماینده‌ی‭ ‬شاهنشاهی‭ ‬در‭ ‬زمان‭ ‬حفاری‭ ‬انگلیسی‌ها‭ ‬بوده‭: ‬‮«‬آخه‭ ‬چه‭ ‬ناله‌ای؟‭ ‬کی‭ ‬شنیده؟‭ ‬من‭ ‬خودم‭ ‬حفاری‭ ‬می‌کردم‭ ‬آنجا‭. ‬چهار‭ ‬ماه‭ ‬از‭ ‬سال‭. ‬آنجا‭ ‬سفال‭ ‬و‭ ‬مفرغ‭ ‬پیدا‭ ‬کردیم‭ ‬و‭ ‬اشیای‭ ‬دیگر،‭ ‬اما‭ ‬من‭ ‬خودم‭ ‬در‭ ‬این‭ ‬حوضچه‌های‭ ‬معکبی‭ ‬شکل‭ ‬کاوش‭ ‬کردم‭. ‬استخوانی‭ ‬پیدا‭ ‬نکردم‭. ‬اینها‭ ‬همه‭ ‬توهم‭ ‬است‭. ‬کارکرد‭ ‬دقیق‭ ‬اشکفت‌ها‭ ‬هم‭ ‬مشخص‭ ‬نیست،‭ ‬شاید‭ ‬برخی‭ ‬آنجا‭ ‬پنهان‭ ‬می‌شدند‭. ‬شاید‭ ‬هم‭ ‬استودان‭ ‬بوده‭ ‬و‭ ‬زرتشتی‌ها‭ ‬مرده‌هایشان‭ ‬را‭ ‬آنجا‭ ‬می‌گذاشتند‭. ‬مردم‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬دلشان‭ ‬می‌خواهد‭ ‬می‌گویند‭. ‬آنجا‭ ‬حوضچه‌های‭ ‬آب‭ ‬است‭. ‬آب‭ ‬باران‭ ‬را‭ ‬نگهداری‭ ‬می‌کردند‭. ‬حلقه‌های‭ ‬چاه‭ ‬هم‭ ‬گواه‭ ‬آن‭ ‬است‭.‬‮»‬‭ ‬شبکه‌های‭ ‬اجتماعی‭ ‬آن‌سوتر‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬وصل‭ ‬می‌کنند‭ ‬به‭ ‬اصغر‭ ‬هوشنگی،‭ ‬مسؤول‭ ‬پایگاه‭ ‬سیراف‭. ‬او‭ ‬شش‭ ‬سال‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬آنجاست‭ ‬ولی‭ ‬قصه‌های‭ ‬مردم‭ ‬را‭ ‬زیاد‭ ‬نمی‌شنود‭: ‬‮«‬مردم‭ ‬مسؤولان‭ ‬میراث‌فرهنگی‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬ندارند‭. ‬می‌گوییم‭ ‬گل‭ ‬نکارند،‭ ‬می‌کارند‭. ‬ریشه‌ی‭ ‬این‭ ‬درخت‌ها‭ ‬به‭ ‬آثار‭ ‬آسیب‭ ‬می‌زند‭. ‬می‌گوییم‭ ‬ساخت‌وساز‭ ‬نکنید‭. ‬دلشان‭ ‬از‭ ‬ما‭ ‬خوش‭ ‬نیست‭.‬‮»‬‭ ‬هیچ‭ ‬عکسی‭ ‬از‭ ‬سیراف‭ ‬در‭ ‬پروفایلش‭ ‬ندارد‭: ‬‮«‬چون‭ ‬یهودی‌ها‭ ‬مراسم‭ ‬مذهبی‌شان‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬خفا‭ ‬انجام‭ ‬می‌دادند،‭ ‬و‭ ‬آدم‌های‭ ‬پولداری‭ ‬بودند،‭ ‬مردم‭ ‬این‌‌طوری‭ ‬در‭ ‬موردشان‭ ‬می‌گویند‭. ‬همان‌طور‭ ‬که‭ ‬درباره‌ی‭ ‬فراماسونری‌ها‭ ‬می‌گویند‭.‬‮»‬‭ ‬بازجو‭ ‬از‭ ‬قدیمی‌های‭ ‬سیراف‭ ‬است‭. ‬راننده‌ی‭ ‬پرایدی‭ ‬که‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬می‌برد‭ ‬به‭ ‬سمت‭ ‬اشکفتی‭ ‬که‭ ‬حالا‭ ‬افتاده‭ ‬توی‭ ‬جاده‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬اینجا‭ ‬مال‭ ‬پدرم‭ ‬بوده‭. ‬هر‭ ‬سال‭ ‬تابستان‭ ‬می‌آمدند‭ ‬اینجا‭ ‬و‭ ‬دوباره‭ ‬زمستان‭ ‬برمی‌گشتند‭ ‬پای‭ ‬کوه‭. ‬عشایر‭ ‬تا‭ ‬همین‭ ‬چند‭ ‬سال‭ ‬پیش‭ ‬هم‭ ‬در‭ ‬این‭ ‬اشکفت‌ها‭ ‬اطراق‭ ‬می‌کردند‭.‬‮»‬‭ ‬مردم‭ ‬می‌گویند‭ ‬تا‭ ‬همین‭ ‬سی‭ ‬سال‭ ‬پیش‭ ‬هر‭ ‬اشکفتی‭ ‬متعلق‭ ‬به‭ ‬یک‭ ‬خانواده‭ ‬بوده‭ ‬و‭ ‬نام‭ ‬خانوادگی‌‭ ‬آنها‭ ‬روی‭ ‬اشکفت‌ها‭ ‬مانده‭ ‬است‭.‬

هوشنگی‭ ‬می‌خندد‭: ‬‮«‬این‌طور‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬می‌گویند‭ ‬نیست‭. ‬تازه‭ ‬شایع‭ ‬است‭ ‬اینجا‭ ‬نشان‭ ‬گفت‌وگوی‭ ‬تمدن‌هاست‭ ‬و‭ ‬قبرهای‭ ‬ادیان‭ ‬به‌صورت‭ ‬مشترک‭ ‬بوده‭. ‬شاید‭ ‬ادیان‭ ‬در‭ ‬زنده‭ ‬بودن‭ ‬با‭ ‬هم‭ ‬تساهل‭ ‬و‭ ‬تسامح‭ ‬داشته‭ ‬باشند‭ ‬اما‭ ‬در‭ ‬قبر‭ ‬هرگز‭! ‬در‭ ‬هیچ‭ ‬کجای‭ ‬ایران‭ ‬نداریم‭. ‬قدمت‭ ‬سازه‌های‭ ‬دره‌ی‭ ‬لیر‭ ‬هم‭ ‬هنوز‭ ‬مشخص‭ ‬نیست‭. ‬نشانه‭ ‬و‭ ‬علایم‭ ‬پیش‭ ‬از‭ ‬ساسانی‭ ‬زیاد‭ ‬دیده‭ ‬شده‭ ‬ولی‭ ‬نیاز‭ ‬به‭ ‬مطالعه‭ ‬و‭ ‬پژوهش‭ ‬عمیق‭ ‬دارد‭. ‬معمولاً‭ ‬برای‭ ‬بازدیدکنندگان‭ ‬آن‭ ‬را‭ ‬ساسانی‭ ‬معرفی‭ ‬می‌کنم‭ ‬ولی‭ ‬در‭ ‬جمع‭ ‬متخصصان‭ ‬روی‭ ‬عیلامی‭ ‬بودن‌‭ ‬آنها‭ ‬بحث‭ ‬می‌شود‭.‬‮»‬‭

‬حکایت‭ ‬سوم: وایت‌هاوس‭ ‬و‭ ‬فینیش!‬

‮«‬فقط‭ ‬کافی‭ ‬بود‭ ‬باران‭ ‬بیاید‭. ‬سکه‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬زیر‭ ‬خاک‭ ‬می‌آمد‭ ‬بیرون‭. ‬روی‭ ‬بعضی‌‌ها‭ ‬هم‭ ‬نام‭ ‬الله‭ ‬و‭ ‬محمد‭ ‬و‭ ‬علی‭ ‬بود‭.‬‮»‬‭ ‬علی‌آقا‭ ‬در‭ ‬را‭ ‬که‭ ‬باز‭ ‬می‌کند،‭ ‬اول‭ ‬این‌‭ ‬خاطره‌اش‭ ‬را‭ ‬می‌گوید‌‭ ‬و‭ ‬سرش‭ ‬را‭ ‬خم‭ ‬می‌کند‭. ‬خانه‌اش‭ ‬ر‭ ‬به‌روی‭ ‬قلعه‌ی‭ ‬نصوری‭ ‬است‭. ‬زمانی‭ ‬نگهبان‭ ‬این‭ ‬قلعه‭ ‬بوده‭. ‬زمانی‭ ‬که‭ ‬هنوز‭ ‬شیخ‭ ‬جبار‭ ‬نصوری‭ ‬جاه‭ ‬و‭ ‬جلالی‭ ‬داشت‭. ‬خاندان‭ ‬نصوری‭ ‬پنجمین‭ ‬قبیله‌ای‭ ‬بودند‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬جزیره‌ی‭ ‬عربی‭ ‬به‭ ‬سرزمین‭ ‬فارس‭ ‬آمدند‭. ‬عمارت‌‭ ‬آنها‭ ‬حالا‭ ‬ویرانه‌ای‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬مرمتکاران‭ ‬یک‭ ‬طرفش‭ ‬را‭ ‬سیمان‭ ‬زده‌اند‭ ‬و‭ ‬طرف‭ ‬دیگرش‭ ‬را‭ ‬رها‭ ‬کرده‌اند‭. ‬پوستر‭ ‬بزرگی‭ ‬هم‭ ‬روی‭ ‬تابلو‭ ‬قراضه‌ای‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬از‭ ‬من‭ ‬بپرسید‭.‬‮»‬‭ ‬

‮«‬آن‭ ‬موقع‭ ‬که‭ ‬باستان‌شناسان‭ ‬انگلیسی‭ ‬آمده‭ ‬بودند‭ ‬اینجا‭ ‬کار‭ ‬می‌کردند‭ ‬روی‭ ‬گوردخمه‌ها،‭ ‬عموی‭ ‬من‭ ‬گفت‭ ‬علی‭ ‬بیا‭ ‬ببین‭ ‬چه‭ ‬خبر‭ ‬است‭. ‬اینها‭ ‬هشت‭ ‬تومان‭ ‬می‌دهند‭ ‬برای‭ ‬کارگر‭. ‬آن‭ ‬موقع‌ها‭ ‬مزد‭ ‬کارگر‭ ‬چهار‭ ‬پنج‭ ‬تومان‭ ‬بود‭. ‬همه‌ی‭ ‬اهالی‭ ‬سیراف‭ ‬کارگر‭ ‬آنها‭ ‬بودند‭.‬‮»‬‭ ‬غرق‭ ‬در‭ ‬گذشته‭ ‬می‌شود‭: ‬‮«‬هر‭ ‬کسی‭ ‬به‭ ‬وایت‌هاوس‭ ‬می‌گفت‭ ‬که‭ ‬چیزی‭ ‬پیدا‭ ‬کردم‭ ‬او‭ ‬سریع‭ ‬پاسخ‭ ‬می‌داد‭: ‬‮«‬فینیش‭!‬‮»‬‭ (‬دست‭ ‬راستش‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬تحکم‭ ‬شبیه‭ ‬وایت‌هاوس‭ ‬بالا‭ ‬می‌آورد‭) ‬کار‭ ‬تمام‭ ‬می‌شد،‭ ‬به‭ ‬ما‭ ‬می‌گفتند‭ ‬بروید‭ ‬خانه‭. ‬دیگر‭ ‬نمی‌دانم‭ ‬چه‭ ‬کار‭ ‬می‌کردند‭ ‬با‭ ‬سکه‌ها‭.‬‮»‬‭ ‬پسرش‭ ‬سوار‭ ‬بر‭ ‬موتور‭ ‬با‭ ‬عینک‭ ‬ریبن‭ ‬و‭ ‬تیشرت‭ ‬مشکی،‭ ‬که‭ ‬رویش‭ ‬نوشته‭ ‬هپی‭ ‬لایف،‭ ‬از‭ ‬کنار‭ ‬ما‭ ‬رد‭ ‬می‌شود‭: ‬‮«‬وایت‌هاوس‭ ‬همه‭ ‬چی‭ ‬رو‭ ‬برد،‭ ‬فینیش‭!‬‮»‬‭ ‬

از‭ ‬قلعه‌ی‭ ‬نصوری‭ ‬تا‭ ‬خانه‌ی‭ ‬وایت‌هاوس‭ ‬راهی‭ ‬نیست‭. ‬خانه‌ی‭ ‬سپید‭ ‬مستطیلی‌شکل‭ ‬که‭ ‬حیاط‭ ‬بزرگی‭ ‬دارد‭ ‬و‭ ‬دورتادور‭ ‬آن‭ ‬اتاق‌های‭ ‬کوچکی‭ ‬است‭. ‬‮«‬ما‭ ‬اینجا‭ ‬را‭ ‬مشارکتی،‭ ‬با‭ ‬کمک‭ ‬مردم،‭ ‬موزه‭ ‬کردیم‭. ‬سازمان‭ ‬میراث‌فرهنگی‭ ‬حتی‭ ‬آن‭ ‬را‭ ‬ثبت‭ ‬ملی‭ ‬نکرد‭.‬‮»‬‭ ‬محمد‭ ‬کنگانی،‭ ‬رئیس‭ ‬مؤسسه‌ی‭ ‬سیراف‭ ‬فارس‭ ‬موزه‭ ‬است‭. ‬مغازه‌ی‌‭ ‬لوازم‌التحریری‭ ‬دارد‭. ‬قلبش‭ ‬با‭ ‬سیراف‭ ‬کهن‭ ‬می‌زند،‭ ‬با‭ ‬همت‭ ‬او‭ ‬مردم‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬در‭ ‬خانه‌هایشان‭ ‬داشتند‭ ‬آوردند‭ ‬خانه‌موزه‌ی‭ ‬وایت‌هاوس؛‭ ‬خانه‌ای‭ ‬با‭ ‬انجیر‭ ‬معابدی‭ ‬در‭ ‬آن‭ ‬که‭ ‬ریشه‌ها‭ ‬از‭ ‬شاخه‌هایش‭ ‬آویزان‭ ‬است‭. ‬نگهبان‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬ریشه‌هایش‭ ‬را‭ ‬می‌زنیم‭ ‬تا‭ ‬رشد‭ ‬نکند‭.‬‮»‬‭ ‬

معصومی،‭ ‬باستان‌شناس‭ ‬هم‭ ‬از‭ ‬این‭ ‬خانه،‭ ‬خاطره‌ها‭ ‬دارد‭: ‬‮«‬من‭ ‬به‭ ‬همراه‭ ‬هیأت‭ ‬باستان‌شناس‭ ‬در‭ ‬آنجا‭ ‬زندگی‭ ‬می‌کردم‭. ‬هر‭ ‬کس‭ ‬یک‭ ‬اتاق‭ ‬داشت‭. ‬وایت‌هاوس‭ ‬هم‭ ‬با‭ ‬همسر‭ ‬و‭ ‬بچه‌هایش‭ ‬یک‭ ‬اتاق‭.‬‮»‬‭ ‬او‭ ‬گفته‌های‭ ‬سیرافی‌ها‭ ‬را‭ ‬درباره‌ی‭ ‬انگلیسی‌ها‭ ‬قبول‭ ‬ندارد‭: ‬‮«‬فینیش‭! ‬نه‭ ‬اصلاً‭ ‬این‌طوری‭ ‬نبود‭. ‬ما‭ ‬مدام‭ ‬کار‭ ‬می‌کردیم‭. ‬اگر‭ ‬هم‭ ‬اشیایی‭ ‬پیدا‭ ‬می‌شد،‭ ‬شب‭ ‬می‌بردیم‭ ‬خانه‌ی‭ ‬وایت‌هاوس‭ ‬و‭ ‬آنجا‭ ‬به‌صورت‭ ‬قرعه‭ ‬تقسیم‭ ‬می‌کردیم‭. ‬اشیای‭ ‬ایران‭ ‬و‭ ‬اشیای‭ ‬انگلیس‭. ‬آن‭ ‬موقع‭ ‬رسم‭ ‬بر‭ ‬این‭ ‬بود‭. ‬واقعاً‭ ‬مردم‭ ‬این‌طوری‭ ‬می‌گویند؟‭ ‬آن‭ ‬موقع‌ها‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬این‭ ‬داستان‌ها‭ ‬نمی‌گفتند‭.‬‮»‬‭ ‬سر‭ ‬اورل‭ ‬اشتاین،‭ ‬پروفسور‭ ‬لوئی‭ ‬واندنبرگ،‭ ‬پروفسور‭ ‬رومن‭ ‬گیرشمن‭ ‬و‭ ‬دیگران‭ ‬باستان‌شناسانی‭ ‬بودند‭ ‬که‭ ‬در‭ ‬نوشته‌های‭ ‬خود‭ ‬از‭ ‬سیراف‭ ‬یاد‭ ‬کرده‌‌اند‭ ‬و‭ ‬حکایت‌ها‭ ‬گفتند‭ ‬اما‭ ‬نخستین‭ ‬هیأت‭ ‬حفاری‭ ‬که‭ ‬وارد‭ ‬سیراف‭ ‬شد،‭ ‬یک‭ ‬کاپیتان‭ ‬انگلیسی‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬برای‭ ‬دکل‌گذاری‭ ‬مخابرات‭ ‬بوشهر‭ ‬و‭ ‬بمبئی‭ ‬آمده‭ ‬بود‭. ‬بازجو‭ ‬برگ‭ ‬برنده‌ی‭ ‬خاطراتش‭ ‬را‭ ‬رو‭ ‬می‌کند‭: ‬‮«‬کاپیتان‭ ‬یک‭ ‬چشم‭ ‬داشت،‭ ‬من‭ ‬یادم‭ ‬می‌آید‭.‬‮»‬‭ ‬کنگانی‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬در‭ ‬۱۳۴۸،‭ ‬گروه‭ ‬باستان‌شناسی‭ ‬از‭ ‬دانشگاه‭ ‬آکسفورد‭ ‬لندن‭ ‬به‭ ‬سرپرستی‭ ‬دکتر‭ ‬وایت‌هاوس‭ ‬و‭ ‬بیست‭ ‬نفری‭ ‬از‭ ‬کشورهای‭ ‬انگلیس،‭ ‬امریکا،‭ ‬استرالیا‭ ‬و‭ ‬مجارستان‭ ‬به‭ ‬سیراف‭ ‬آمدند‭. ‬آنها‭ ‬هشت‭ ‬فصل‭ ‬کاوش‭ ‬کردند‭. ‬از‭ ‬آن‭ ‬کاوش‌ها‭ ‬تنها‭ ‬زخم‌‌هایی‭ ‬بر‭ ‬تن‭ ‬مردم‭ ‬مانده‭. ‬باستان‌شناسان‭ ‬غربی‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬از‭ ‬کاوش‭ ‬به‭ ‬دست‭ ‬می‌آوردند‭ ‬به‭ ‬غارت‭ ‬بردند‭.‬‮»‬‭ ‬در‭ ‬۲۰۰۸‭ ‬خبری‭ ‬آمد‭ ‬که‭ ‬همه‭ ‬را‭ ‬شوکه‭ ‬کرد‭: ‬‮«‬بیش‭ ‬از‭ ‬دو‭ ‬هزار‭ ‬قلم‭ ‬آثار‭ ‬قیمتی‭ ‬و‭ ‬باستانی‭ ‬سیراف‭ ‬مثل‭ ‬طلا،‭ ‬ظرف‭ ‬و‭ ‬سکه‭ ‬در‭ ‬اروپا‭ ‬رونمایی‭ ‬شد‭.‬‮»‬‭ ‬مسیو‭ ‬پزارد‭ ‬فرانسوی،‭ ‬نویسنده‌ی‭ ‬کتاب‭ ‬هیأت‭ ‬اکتشافی‭ ‬در‭ ‬بندر‭ ‬بوشهر،‭ ‬درباره‌ی‭ ‬سیراف‭ ‬و‭ ‬آثار‭ ‬تمدن‭ ‬اسلامی‭ ‬می‌نویسد‭: ‬‮«‬اینجا‭ ‬متروپل‭ ‬خلیج‭ ‬بوده‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬قرن‭ ‬دوازدهم‭ ‬میلادی‭ ‬متروک‭ ‬شده،‭ ‬یک‭ ‬مسجد،‭ ‬یک‭ ‬قبرستان‭ ‬پهناور‭ ‬و‭ ‬بقایای‭ ‬ساختمان‌های‭ ‬متعدد‭ ‬آن‭ ‬هنوز‭ ‬پابرجایند‭. ‬در‭ ‬اینجا‭ ‬یک‭ ‬سنگ‭ ‬قبر‭ ‬به‌دست‭ ‬آمد‭ ‬که‭ ‬ما‭ ‬آن‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬موزه‌ی‭ ‬لوور‭ ‬انتقال‭ ‬دادیم‭. ‬خط‭ ‬کوفی‭ ‬بسیار‭ ‬زیبا‭ ‬و‭ ‬گل‭ ‬و‭ ‬بوته‌ها‭ ‬نفوذ‭ ‬ایران‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬تمدن‭ ‬عرب‭ ‬به‌یاد‭ ‬می‌آورد‭ ‬و‭ ‬ثابت‭ ‬می‌کند‭.‬‮»‬‭

‬حکایت‭ ‬چهارم: دریای‭ ‬یأجوج‭ ‬و‭ ‬مأجوج‭!

‮«‬در‭ ‬دریای‭ ‬یأجوج‭ ‬و‭ ‬مأجوج‭ ‬نوعی‭ ‬ماهی‭ ‬بسیار‭ ‬شگفت‌انگیز‭ ‬را‭ ‬مشاهده‭ ‬کردیم‭ ‬که‭ ‬صورت‭ ‬انسانی‭ ‬داشت‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬سطح‭ ‬آب‭ ‬دریاها‭ ‬مشغول‭ ‬پرش‭ ‬و‭ ‬جهش‭ ‬بود‭. ‬این‭ ‬قسم‭ ‬از‭ ‬ماهیان‭ ‬را‭ ‬میج‭ ‬می‌خوانند‭.‬‮»‬‭ ‬سیرافی‌ها‭ ‬با‭ ‬داستان‌های‭ ‬‮«‬سلیمان‮»‬‭ ‬زندگی‭ ‬می‌کنند؛‭ ‬ناخدایی‭ ‬که‭ ‬دریای‭ ‬هند‭ ‬و‭ ‬چین‭ ‬را‭ ‬دید‭ ‬و‭ ‬داستان‌هایش‭ ‬را‭ ‬نوشت‭: ‬‮«‬سیاحان‭ ‬و‭ ‬مسافران‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬راه‭ ‬دریا،‭ ‬یعنی‭ ‬خلیج‭ ‬فارس،‭ ‬می‌خواهند‭ ‬به‭ ‬سوی‭ ‬کشور‭ ‬بزرگ‭ ‬و‭ ‬عظیم‭ ‬چین‭ ‬بروند،‭ ‬بایستی‭ ‬از‭ ‬هفت‭ ‬دریا‭ ‬عبور‭ ‬کنند‭ ‬تا‭ ‬بدان‭ ‬قاره‌ی‭ ‬پهناور‭ ‬برسند‭.‬‮»‬‭ ‬سلیمان‭ ‬سیرافی‭ ‬از‭ ‬هفت‭ ‬دریا‭ ‬عبور‭ ‬کرد‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬کوله‌باری‭ ‬از‭ ‬داستان‌های‭ ‬شگفت‌انگیز‭ ‬به‭ ‬موطن‭ ‬خود‭ ‬بازگشت؛‭ ‬موطنی‭ ‬که‭ ‬ابن‭ ‬البلخی‭ ‬هم‭ ‬از‭ ‬آن‭ ‬یاد‭ ‬می‌کند‭: ‬‮«‬سیراف‭ ‬در‭ ‬قدیم‭ ‬شهری‭ ‬بزرگ‭ ‬بودی‭ ‬و‭ ‬آبادان‭ ‬و‭ ‬پرنعمت‭ ‬و‭ ‬مشرع‭ ‬بوزیها‭ (‬گویا‭ ‬نوعی‭ ‬قایق‭ ‬است‭) ‬و‭ ‬کشتی‌ها‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬عهد‭ ‬خلفاء‭ ‬گذشته‭ ‬رضوان‭ ‬اله‭ ‬علیهم‭ ‬در‭ ‬وجه‭ ‬خزانه‭ ‬بودی‭ ‬بسبب‭ ‬آنک‭ ‬عطر‭ ‬و‭ ‬طیب‭ ‬از‭ ‬کافور‭ ‬و‭ ‬عود‭ ‬و‭ ‬سندل‭ ‬و‭ ‬مانند‭ ‬آن‭ ‬دخل‭ ‬آن‭ ‬بودی‭ ‬و‭ ‬مالی‭ ‬بسیار‭ ‬از‭ ‬آنجا‭ ‬خاستی‭ ‬و‭ ‬تا‭ ‬آخر‭ ‬روزگار‭ ‬دیلم‭ ‬هم‭ ‬برین‭ ‬جملت‭ ‬بود‭.‬‮»‬‭ ‬مسؤول‭ ‬پایگاه‭ ‬هم‭ ‬سیراف‭ ‬را‭ ‬نیویورک‭ ‬دوران‭ ‬قدیم‭ ‬می‌خواند‭: ‬‮«‬نیویورک‭ ‬امروز‭ ‬چه‭ ‬ویژگی‌ای‭ ‬دارد؟‭ ‬تمامی‭ ‬ملت‌ها‭ ‬در‭ ‬این‭ ‬شهر‭ ‬و‭ ‬بندر‭ ‬دفتر‭ ‬بازرگانی‭ ‬دارند‭. ‬در‭ ‬آن‭ ‬زمان‭ ‬هم،‭ ‬همه‌ی‭ ‬ملل‭ ‬در‭ ‬سیراف‭ ‬دفتر‭ ‬تجاری‭ ‬داشتند؛‭ ‬چینی‌ها،‭ ‬هندی‌ها،‭ ‬زنگباری‌ها،‭ ‬رومی‌ها،‭ ‬ملت‌های‭ ‬اسلامی‭ ‬و‭ ‬بقیه‭. ‬اگر‭ ‬نیویورک‭ ‬امروز‭ ‬هم‭ ‬زلزله‭ ‬بیاید‭ ‬و‭ ‬نابود‭ ‬شود،‭ ‬آیا‭ ‬نشانی‭ ‬از‭ ‬آن‭ ‬خواهید‭ ‬دید؟‮»‬

زمانی‭ ‬سیراف‭ ‬پررونق‌ترین‭ ‬بندر‭ ‬کشور‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬روابط‭ ‬تجاری‭ ‬زیادی‭ ‬با‭ ‬روم‭ ‬و‭ ‬یونان‭ ‬در‭ ‬اروپا‭ ‬و‭ ‬ماداگاسکار‭ ‬در‭ ‬افریقا‭ ‬تا‭ ‬کانتون‭ ‬چین‭ ‬در‭ ‬آسیا‭ ‬در‭ ‬دوره‌های‭ ‬ساسانی‭ ‬و‭ ‬اسلامی‭ ‬داشت‭. ‬می‌گویند‭ ‬پایه‌ی‭ ‬این‭ ‬شهر‭ ‬را‭ ‬اردشیر‭ ‬بابکان‭ ‬گذاشته‭ ‬اما‭ ‬زمان‭ ‬دیلمیان‭ ‬قدرت‭ ‬نظامی،‭ ‬سیاسی‭ ‬و‭ ‬اقتصادی‌اش‭ ‬زبانزد‭ ‬بود‭. ‬مردم‭ ‬دریانوردی‭ ‬و‭ ‬بازرگانی‭ ‬می‌کردند‭ ‬و‭ ‬ناخدایان‭ ‬و‭ ‬دریانوردان‭ ‬سیراف‭ ‬شهره‌ی‭ ‬آفاق‭ ‬بودند‭. ‬در‭ ‬کار‭ ‬شناسایی‭ ‬دریاها‭ ‬و‭ ‬ملت‌های‭ ‬گوناگون‭ ‬صاحب‌نظر‭ ‬و‭ ‬باتجربه‭ ‬بودند‭. ‬کنگانی‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬در‭ ‬آن‭ ‬زمان‭ ‬سیراف‭ ‬بیش‭ ‬از‭ ‬سیصدهزار‭ ‬نفر‭ ‬جمعیت‭ ‬داشته‭.‬‮»‬‭ ‬اینها‭ ‬همه‭ ‬نشانه‌های‭ ‬بندری‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬سلیمان‭ ‬سیرافی‭ ‬درباره‌ی‭ ‬خانه‌های‭ ‬عجیبش‭ ‬روایت‭ ‬می‌کند‭: ‬‮«‬حکایت‭ ‬می‌کنند‭ ‬که‭ ‬در‭ ‬قریه‌ای‭ ‬به‭ ‬نام‭ ‬الطین،‭ ‬که‭ ‬در‭ ‬فاصله‌ی‭ ‬ده‌فرسنگی‭ ‬سیراف‭ ‬واقع‭ ‬شده،‭ ‬خانه‌های‭ ‬خیلی‭ ‬قدیمی‭ ‬وجود‭ ‬دارد‭ ‬که‭ ‬پوشش‭ ‬قشنگ‭ ‬و‭ ‬سقف‌های‭ ‬بسیار‭ ‬زیبایی‭ ‬دارد‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬استخوان‌های‭ ‬دنده‌ی‭ ‬آن‭ ‬ماهی‌ها‭ (‬عنبر‭) ‬ساخته‭ ‬شده‭ ‬است‭.‬‮»‬‭ ‬

حالا‭ ‬در‭ ‬کرانه‌ی‭ ‬خلیج‭ ‬فارس،‭ ‬آفتاب‭ ‬امانمان‭ ‬را‭ ‬بریده‭. ‬قایق‌های‭ ‬خموده‌ی‭ ‬آبی‭ ‬و‭ ‬قرمز‭ ‬ماهیگیری‭ ‬لنگر‭ ‬انداخته‌اند‭ ‬در‭ ‬اسکله‌ای‭ ‬بسیار‭ ‬کوچک‭. ‬محمد،‭ ‬پسر‭ ‬عبداله،‭ ‬می‌گوید‭ ‬شاید‭ ‬جمعیت‭ ‬اینجا‭ ‬به‌زور‭ ‬به‭ ‬هفت‭ ‬هزار‭ ‬نفر‭ ‬برسد‭. ‬در‭ ‬پارک‭ ‬ساحلی‭ ‬که‭ ‬شهرداری‭ ‬دو‭ ‬سالی‭ ‬است‭ ‬با‭ ‬سنگ‌های‭ ‬کامپوزیت‭ ‬ناهماهنگ‭ ‬ساخته،‭ ‬پرنده‭ ‬پر‭ ‬نمی‌زند‭. ‬سرسره‌ها‭ ‬و‭ ‬تاب‌های‭ ‬پلاستیکی‭ ‬خالی‭ ‬است‭: ‬‮«‬شب‭ ‬چند‭ ‬نفری‭ ‬می‌آیند‭.‬‮»‬‭ ‬در‭ ‬سیراف‭ ‬نه‭ ‬رستوران‭ ‬درست‌ودرمانی‭ ‬پیدا‭ ‬می‌شود،‭ ‬نه‭ ‬مسافرخانه‌ای،‭ ‬نه‭ ‬بازاری‭: ‬‮«‬قرار‭ ‬است‭ ‬دهکده‌ی‭ ‬گردشگری‭ ‬شود‭.‬‮»‬‭ ‬آن‭ ‬سوی‭ ‬دریا‭ ‬هم‭ ‬خانه‌های‭ ‬سیمانی،‭ ‬با‭ ‬درهای‭ ‬فلزی‭ ‬زنگ‌زده‭ ‬کنار‭ ‬هم‭ ‬نشسته‌اند،‭ ‬ناموزون‭ ‬و‭ ‬بدریخت‭. ‬گه‌گاه‭ ‬پیری‭ ‬جلو‭ ‬خانه‌اش‭ ‬زیلو‭ ‬انداخته‭ ‬و‭ ‬نشسته‌است،‭ ‬کلافه‭ ‬از‭ ‬گرما‭ ‬و‭ ‬نداری‭.‬

‬حکایت‭ ‬پنجم: زلزله‭ ‬یا‭ ‬سونامی؟‭

‮«‬نیمی‭ ‬از‭ ‬سیراف‭ ‬و‭ ‬خانه‌هایش‭ ‬زیر‭ ‬دریاست‭. ‬سونامی‭ ‬آمده‭ ‬و‭ ‬همه‭ ‬را‭ ‬برده‭.‬‮»‬‭ ‬به‭ ‬دریا‭ ‬خیره‭ ‬می‌شویم،‭ ‬هیچ‭ ‬چیزی‭ ‬پیدا‭ ‬نیست‭. ‬بازجو‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬زلزله‭ ‬دمار‭ ‬از‭ ‬روزگار‭ ‬سیراف‭ ‬درآورده‭ ‬و‭ ‬آن‭ ‬را‭ ‬ویران‭ ‬کرده‭.‬‮»‬‭ ‬رئیس‭ ‬پایگاه‭ ‬سیراف‭ ‬هم‭ ‬تأیید‭ ‬می‌کند‭: ‬‮«‬زلزله‭ ‬یا‭ ‬سونامی‭ ‬این‭ ‬بندر‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬این‭ ‬حال‌وروز‭ ‬انداخته‭.‬‮»‬‭ ‬هراس‭ ‬زلزله‭ ‬هنوز‭ ‬تن‭ ‬سیراف‭ ‬را‭ ‬می‌لرزاند‭. ‬روزگاری‭ ‬زمین‭ ‬دهان‭ ‬باز‭ ‬کرده‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬ناگهان‭ ‬تمدن‭ ‬باشکوه‭ ‬بزرگ‌ترین‭ ‬بندر‭ ‬خلیج‭ ‬فارس‭ ‬را‭ ‬بلعیده‭.‬

روایتی‭ ‬که‭ ‬حسین‭ ‬توفیقیان،‭ ‬عضو‭ ‬هیأت‭ ‬علمی‭ ‬پژوهشگاه‭ ‬میراث‭ ‬فرهنگی،‭ ‬ردش‭ ‬می‌کند‭: ‬‮«‬در‭ ‬بررسی‭ ‬و‭ ‬شناسایی‭ ‬باستان‌شناسی‭ ‬زیر‭ ‬آب‭ ‬سیراف‭ ‬با‭ ‬همکاری‭ ‬سورنا‭ ‬خاکزاد،‭ ‬هیچ‌گونه‭ ‬تخریب‭ ‬گسترده‌ای‭ ‬در‭ ‬سازه‌های‭ ‬ساحلی‭ ‬و‭ ‬واژگونی‭ ‬بخش‭ ‬بزرگی‭ ‬از‭ ‬بندر‭ ‬در‭ ‬درون‭ ‬دریا‭ ‬مشاهده‭ ‬نشده‭ ‬و‭ ‬اندک‭ ‬تخریب‌ها‭ ‬که‭ ‬به‭ ‬موازات‭ ‬خط‭ ‬ساحلی‭ ‬دیده‭ ‬می‌شود‭ ‬به‭ ‬دلیل‭ ‬برخورد‭ ‬امواج‭ ‬به‭ ‬هنگام‭ ‬طوفان‭ ‬است‭. ‬اینجا‭ ‬را‭ ‬نه‭ ‬زلزله‭ ‬و‭ ‬نه‭ ‬سونامی‭ ‬ویران‭ ‬نکرده‭ ‬است‭.‬‮»‬‭ ‬هوشنگی،‭ ‬اینها‭ ‬را‭ ‬که‭ ‬می‌شوند،‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬پس‭ ‬چه‭ ‬بوده؟‮»‬‭ ‬خودش‭ ‬به‭ ‬سؤال‭ ‬خود‭ ‬پاسخ‭ ‬می‌دهد‭: ‬‮«‬هیچ‭ ‬نوع‭ ‬حفاری‭ ‬باستان‌شناسی‭ ‬زیر‭ ‬آب‭ ‬در‭ ‬ساحل‭ ‬سیراف‭ ‬انجام‭ ‬نشده،‭ ‬فقط‭ ‬بررسی‭ ‬سطحی‭ ‬شده‭. ‬اصلاً‭ ‬نمی‌توان‭ ‬نتیجه‌گیری‭ ‬قطعی‭ ‬درباره‌ی‭ ‬آن‭ ‬کرد‭.‬‮»‬‭ ‬پس‭ ‬چه‭ ‬ماجراهایی‭ ‬بر‭ ‬این‭ ‬بندر‭ ‬گذشته؟‭ ‬دریا‭ ‬خندید‭ ‬در‭ ‬دوردست(پی‌نوشت۱).

 

منابع‭:‬

– ‬شگفتی‌های‭ ‬جهان‭ ‬باستان،‭ ‬۲۳۷‭ ‬هـ‭ ‬،‭ ‬نوشته‌ی‭ ‬سلیمان‭ ‬سیرافی،‭ ‬ترجمه‌ی‭ ‬محمد‭ ‬محمدی‭ ‬لوی‭ ‬عباسی
– ‬رضا‭ ‬طاهری،‭ ‬از‭ ‬مروارید‭ ‬تا‭ ‬نفت،‭ ‬چاپ‭ ‬اول،‭ ‬انتشارات‭ ‬داستانسرا
– سیراف،‭ ‬بندر‭ ‬طاهری،‭ ‬نوشته‌ی‭ ‬غلامرضا‭ ‬معصومی،‭ ‬تهران،‭ ‬انجمن‭ ‬آثار‭ ‬و‭ ‬مفاخر‭ ‬فرهنگی،‭ ‬نشر‭ ‬قطره،‭ ‬۱۳۷۴
– عجایب‌المخلوقات‭ ‬و‭ ‬غرایب‌الموجودات،‭ ‬نوشته‌ی‭ ‬محمد‭ ‬بن‭ ‬محمود‭ ‬بن‭ ‬احمد‭ ‬طوسی

پی‌نوشت‭:‬
۱. بندی‭ ‬از‭ ‬شعر‭ ‬فدریکو‭ ‬گارسیا‭ ‬لورکا

  • این مطلب در شماره ۳۷ مجله شبکه آفتاب (اردیبهشت ۱۳۹۶) منتشر شده است.
  • عکس‌ها از عباس کوثری

همچنین ببینید

چرا برای تئاتر می‌نویسم

در گفت‌وگویی می‌گوید: «من نمایشنامه‌ای دیدم که زندگی‌ام را تغییر داد، «دیوانه» از جرمی ولر. …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *